مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

243

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

يونس گفت : آرى ميفروشم . وليد گفت : اى غلام ، قيمت كنيز بياور . غلام ، پنجاه هزار درم حاضر آورد . وليد گفت : هزار و پانصد دينار ديگر نيز حاضر آور . آنگاه وليد گفت : اى يونس ، اين قيمت كنيز تست و اين هزار دينار به جهت حسن ظنى است كه به من كردى و اين پانصد دينار زر ، نفقهء راه تو و سوقاتى است كه از بهر پيوندان خود خواهى خريد . آيا از من خشنود شدى يا نه ؟ يونس جواب داد : آرى ، خشنودم . آنگاه دست وليد را ببوسيد و گفت : به خدا سوگند دست و چشم و دل مرا پر و سير كردى . پس از آن وليد گفت : به خدا سوگند من با آن كنيز خلوت نكرده‌ام و از او سير نگشته‌ام . او را نزد من آوريد . كنيزك را حاضر آوردند . جواز نشستن داد و به كنيزك گفت : تغنى كن . كنيزك اين شعر بخواند : مويت رها مكن كه چنين درهم اوفتد * كاشوب حسن روى تو در عالم اوفتد گر در خيال خلق پرىوار بگذرى * فرياد در نهاد بنىآدم اوفتد افتادهء تو شد دلم اى دوست دستگير * در پاى مفكنش كه چنين دل كم اوفتد وليد در طرب شد و شكر حسن تعليم و تأديب يونس ، مر آن كنيزك را بجاآورد . پس از آن گفت : اى غلام ، اسبى را از بهر سوارى يونس زين بنه و استرى از براى حمل حوايج او بياور . آنگاه گفت : اى يونس ، هروقت بدانى كه امر خلافت به من رسيده ، نزد من آى . كه به خدا سوگند ، قدر ترا بلند كنم و ترا بىنياز گردانم . يونس ، مال گرفته ، بازگشت . يونس گفته است كه : چون دور خلافت بوليد رسيد ، من بسوى او رفتم . به خدا سوگند هرچه با من وعده كرده بود ، همه را وفا كرد و باكرام من بيفزود . و با او در غايت خوشوقتى بسرميبردم تا اينكه مال من بسيار شد و حالتم نيكو گشت و پيوسته با من نيكوئىها ميكرد تا كشته شد .